و این اولین باری بود که انها از بودن در کنار هم خجالت زده بودند.پرند نشست.قلبش به شدت می تپید.سر به زیر انداخت.اولین باری بود که از بودن در کنار مهیار احساس ارامشی ژرف می کرد.سکوت سکراوری در اتاق حاکم بود.انگار هیچ کدامشان جرات شکستن سکوت را نداشتند.مهیار لحظاتی به او خیره شد و روبرویش نشست.هر دو به دیوار تکیه زده بودند و هر دو به گل های سرخ و سورمه ای قالی خیره شده بودند.هزاران حرف در ذهن هر یک لانه کرده بود که توان گفتنش را در خود نمی دیدند.
پرند سر بلند کرد تا زیر چشمی به مهیار نگاه کند.نگاهشان به هم گره خورد.پرند به سرعت نگاه از او دزدید. مهیار که با این نگاه جرات پیدا کرده بودگفت: باید باهات حرف بزنم.
-نمی خوام بشنوم.
-اما تو مجبوری بشنوی.
-تو می خوای مجبورم کنی؟
-نه من می خوام بهت التماس کنم.
پرند سرش را بیشتر خم کرد.مهیار ادامه داد: من اومدم دنبالت چون دوستت دارم.اومدم بهت بگم برگرد بگم بیا با هم برگردیم.برگردیم و به همه بگیم ما می خوایم با هم ازدواج کنیم.
پرند در حالی که به سختی کنترل می کرد تا گریه نکند جواب داد: این امکان نداره.
پشت مهیار لرزید.رنگش پرید و نفسش بند امد.به زحمت گفت: چرا؟
-ما نمی تونیم با هم ازدواج کنیم.بهت که گفتم مهیار بهتره برگردی تهران.
-چرا؟
-برگرد تهران مهیار.
پرند سر بلند کرد و به چشمان مهیار خیره شد و گفت: من دوستت ندا...
و قطرات اشک روی گونه هایش جاری شد.سر به زیر انداخت و گفت: تو تهران یه نفر منتظر توئه.
مهیار خودش را روی زمین کشید.دستش را زیر چانه پرند گذاشت و سرش را بلند کرد.پرند نگاهش را به جای دیگری دوخت.مهیار گفت: هیچ کس منتظر من نیست.
-تو از هیچ چیزی خبر نداری.
-باید از چی خبر داشته باشم.
پرند سرش را عقب کشید و گفت: سهیلا تو رو دوست داره.
-این حقیقت نداره.
-چرا این حقیقت داره.
مهیار خندید و گفت: تو دروغ می گی.
-نه دروغ نمی گم.
-ولی...سهیلا خودش به من گفت بیام اینجا دنبالت.
پرند با ناباوری به مهیار خیره شد.مهیار گفت: اون بهم گفت اگه بیام شیراز پیدات می کنم.
-تو دروغ می گی.
-باور کن پرند.
-ولی سهیلا...مهسا به من گفت.
-مهسا همه چیز رو به من گفت.گفت بهت چه حرفایی زده من از طرف مهسا ازت معذرت می خوام.
-اون مزاحم تلفنیا رو چی اقا؟
-اونا کار من نبود.باور کن کار من نبود.اونا کار ناصر بود.خودش گفت پیش همه گفت.اگه به من اعتماد نداری می تونی از سهیلا بپرسی.
پرند با خود تکرار کرد: سهیلا.
-با من بر می گردی تهران؟
و ناگهان عکس فرزین به صورت پررنگی در چشمان پرند نشست.خنده های سارا در گوشش پیچید و دست های سرد سهیلا در دستانش نشست.سر بلند کرد و گفت: نه
-این حرف اخرته؟
پرند بلند شد و به سرعت از اتاق بیرون رفت . مهیار به سختی نفس می کشید.
فصل هجدهم
مهیار گفت: بهم لطف کردی که اومدی.
پرند نگاهش را از پنجره به بیرون دوخت و به تلخی جواب داد: به تو لطف نکردم اصرار مادر بزرگ بود.
مهیار می خواست چیزی بگوید اما به زحمت مانع خود شد و گفت: باشه ولی به هر حال بهم لطف کردی.
-بهتره برگردی تهران.
-خدای من پرند تو خسته نشدی.الان دو روزه که من اینجام و دو روزه که تو داری بهم می گی برگرد تهران.
-دو روز هم هست که تو با پرویی چسبیدی به ما و نمیری.
-میرم میرم ولی با تو.
-بهت که گفتم پسر عمه نه.
-تو با کی لج می کنی؟
پرند در دل گفت:با خودم.وجواب داد: اگه خیالت رو راحت می کنه با تو.
-پرند تو که من رو می شناسی من با هر کسی این جوری حرف نمی زنم.
-تو هیچ چی نمی دونی.
-خب بگو بدونم.
-ولم کن مهیار خواهش می کنم.
-باشه باشه اگه تو رو راحت می کنه من دیگه حرفی نمی زنم.
و هر دو ساکت شدند.دو روز بود که مهیار برای بدست اوردن دل پرند تلاش می کرد.خودش هم باورش نمی شد روزی در مقابل پرند لحن ملتمس داشته باشد و پرند هنوز همان پرند دوران کودکیش بود.با همون غرور و سماجت. مهیار در این دو روز از جان مایه گذاشته بود و جواب پرند همیشه یک کلام بود نه و نگاه گرم مادر بزرگ همیشه امید دهنده بود.
ماشین را پارک کرد.پرند بی انکه حرفی بزند در را باز کرد و پیاده شد.مهیار به صندلی خالی او نگاهی انداخت و با عصبانیت پیاده شد.پرند کنار اتومبیل منتظرش بود . مهیار ماشین را دور زد و به کنار پرند رسید.دلش می خواست دستش را بگیرد و او را به دنبال خود بکشد . دلش می خواست مجبورش کند با او به تهران برگردد و با او زیر یک سقف زندگی کند .
پرند با چهره ای در هم گفت: اونجوری به من نگاه نکن.
-دلم می خواد سرتو بکوبم به طاق دلم می خواد خفه ات کنم.
پرند سر بلند کرد و نگاهش کرد.پشت مهیار لرزید ونگاهش در چشمان پرند خود را جستجو کرد.پرند احساس کرد قلبش به زودی از سینه بیرون خواهد زد.سرش گیج می رفت و نفسش به سختی بیرون می امد.نگاه از نگاه مهیار برگرفت و گفت: اگه اومدی بریم حافظیه بریم چرا وایستادی؟
مهیار نوک انگشتانش را چسبید.پرند احساس کرد ستون فقراتش تیر کشید و تمام بدنش یخ کرد. انگشتانش را از دست مهیار بیرون کشید و گفت: بهتره بریم.
و با قدم هایی بلند از مهیار دور شد.مهیار در دل گفت:خیلی مغروری مثل بچگی هات مغرور و سرکش پرند من همه تلاشم رو کردم امروز هم تا اخر وقت به خودم وقت می دم.می دونم که اگر امروز راضی نشی یعنی این که رو حرفت وایستادی و دیگه نظرت عوض نمی شه.من امروز رو فقط وقت دارم و بدون اگه لازم باشه حتی حاضرم بهت التماس هم بکنم.پرند پرند من.
و به سرعت به دنبال او به راه افتاد.به پرند که رسید به نفس نفس افتاده بود.گفت: داری می دویی؟
-می تونی دنبالم نیای.
مهیار عصبانیتش را پشت لبخندی پنهان کرد وگفت: می دونی که من از تو لجباز ترم.
-می دونی که نیستی.
-بچرخ تا بچرخیم دختر دایی.
-مواظب باش سرت گیج نره.
-نگران من نباش من بلدم مواظب خودم باشم.
چقدر دلش می خواست شانه به شانه مهیار قدم بزند و سرش را مغرورانه بالا بگیرد.بارها و بارها در رویاهایش دیده بود.دوشادوش او قدم به حافظیه گذاشته اند و بر سر مزار حافظ تفالی به دیوانش زده اند.بارها و بارها در کنار او شعرهای حافظ را خوانده بود و به روی مهیار لبخند زده بود.حالا اینجا بودند در حافظیه و او بر عکس تمام رویاهایش با تلخ زبانی دل مهیار را می سوزاند.
دست هایش را در هم گره کرد و گفت: دنیای بدیه
مهیار پرسید: چی گفتی؟
پرند سر به زیر انداخت و جواب داد: هیچ چی
کنار مزار حافظ نشستند.پرند به سنگ مزار خیره شده بود و مهیار به پرند.مهیار گفت: خوشحالم که اینجام.
-برگرد تهران
-تو نمی خوای از حرفت برگردی؟
پرند سر به زیر انداخت.مهیار که جراتی پیدا کرده بود ادامه داد: ما حتما با هم خوش...
پرند به میان حرفش دوید و گفت: این امکان نداره.
و برای اینکه به بحث خاتمه بدهد دیوان حافظش را از کیف بیرون اورد.مهیار گفت: باشه هر جور تو را حتی.
پرند دیوان را به دست گرفت.مهیار به ارامی گفت: دختر دایی می شه یه فال واسه من بگیری؟
پشت پرند لرزید.گفت: نیت کن.
مهیار برای لحظه ای چشم بست و گفت: نیت کردم.
پرند دیوان را گشود و خواند:
درد عشقی کشیده ام که مپرس زهر هجری کشیده ام که مپرس
گشته ام در جهان و اخر کار دلبری برگزیده ام که مپرس
پرند دیوان را بست و بلند شد.مهیار گفت: دختر دایی!
پرند چشمان خیسش را به زمین دوخت.مهیار در مقابلش ایستاد و گفت: دختر دایی!
دلش می خواست بگوید:بیا همین امروز برگردیم تهران مهیار.بیا واسه همیشه با هم باشیم با هم.اما جواب داد: نه مهیار نه.
-حتی اگه بهت التماس کنم پرند!
دو قطره اشک روی گونه های پرند لغزید.گفت: نه مهیار خواهش می کنم.
و به سرعت از مهیار دور شد.مهیار همان طور که دور شدنش را تماشا می کرد زیر لب گفت: فردا بر می گردم تهران.
فصل نوزدهم
قسمت اخر
مهیار روی تخت دراز کشید.دست هایش را زیر سرش حایل کرد و به اسمان پر ستاره شیراز چشم دوخت.تمام بعد از ظهر در تلخی عذاب اوری گذشته بود.نه او و نه پرند توان نگاه کردن به چشمان یکدیگر را نداشتند.به خود گفت:تو دیگه اینجا کاری نداری برگرد تهران.چشمهایش را بست صورت مهربان پرند پشت چشمانش نشست. زیر لب گفت: فردا می رم تهران.
مادر بزرگ گفت: نگرانشی؟
پرند خجالت زده از پشت پنجره کنار امد و گفت: نه
-من از بچه های دروغگو خوشم نمیاد.
پرند روی رختخوابش نشست و سر به زیر انداخت.مادر بزرگ گفت: اون باهات حرف زد؟
پرند با تعجب نگاهش کرد.
-فکر نکم جواب خوبی بهش داده باشی.
-من نمی تونم...
-تو می تونی به بچه هام چیزی از نتونستم یاد ندادم که اونا هم به بچه هاشون یاد بدن.مهیار پسر خوبیه.
-بله خوبه.
-تو هم دوستش داری.
پرند سر بلند کرد و به مادر بزرگش نگاه کرد.مادر بزرگ لبخند ارام بخشی زد و گفت: اگه دوستش داری تردید نکن.
-جواب ف...
-تو مهیار رو دوست داری یا نه؟
پرند سر به زیر انداخت.مادر بزرگش گفت: هر وقت جواب این سوال رو به خودت دادی و مطمئن بودی که جواب درستیه از در برو بیرون و بهش بگو.
مادر بزرگ لحظه ای اندیشید و گفت: همه چیز رو بهش بگو حتی این رو که فرزین ازت خواستگاری کرده.
پرند با تعجب به مادر بزرگش خیره شد.مادر بزرگ خندید و گفت: مامانت که بهم گفت تو بعد از قرارت با فرزین از این رو به اون رو شدی حدس زدم باید چه خبر باشه.
-ولی من...
-تو یک بار به دنیا میای یک بار عاشق می شی و یک بار زندگی می کنی.پس اون جوری که دوست داری زندگی کن.
به نقطه نا معلومی خیره شد و انگار که با خود حرف می زند گفت: پسر عموم منو می خواست اما من...
خندید و گفت: جلوی روی همه وایستادم حتی بابام.اون وقتام که مثل حالا نبود.حرف می زدی می زدن تو دهنت اما من...
-هیچ وقت واسه ام تعریف نکرده بودین.
-اون پسره بیرون منتظره.
پرند بلند شد و پشت پنجره ایستاد.مادر بزرگ گفت: چرا نمی ری بهش بگی تو هم دوستش داری؟
پرند سر به زیر انداخت مادر بزرگ لبخندی از سر رضایت زد و گفت: منم همون کاری رو کردم که دلم می گفت. وقتی سر سفره عقد نشسته بودیم جفتمون هم کبود و سیاه بودیم اما سر سفره عقد بودیم.چون هر دو تامون می خواستیم واسه یک بارم که شده زندگی کنیم.
پرند به مادر بزرگش نگاه کرد.مادر بزرگ چشم بست و سرش را به نشانه تایید تکان داد.پرند لبخندی زد و به ارامی به طرف در رفت.
مهیار به دور دسترس ترین ستاره خیره شده بود و صورت پرند را روی ان نقاشی می کرد.صدای پایی به گوشش خورد.پلک بر روی هم گذاشت.بوی عطر تن پرند را شناخت.پرند به کنار تخت رسید.خیال کرد مهیار خوابیده به ارامی قصد برگشت کرد که صدای مهیار او را بر جا نگاه داشت.
-کاری داشتی دختر دایی؟
-از خواب بیدارت کردم؟
-نه بیدار بودم.
پرند برگشت.مهیار بی انکه تکان بخورد گفت: اگه اومدی بهم بگی فردا برگردم خودم می رم.
پرند بر خود لرزید و گفت: نیومده بودم اینو بگم ولی حالا که می خوای بری چیزی نمی گم.
سر برگرداند تا برود.مهیار گفت: اگه تو بگی بمیرم می میرم.
-ولی من نمی خوام تو...
مهیار چشم باز کرد.دور دست ترین ستاره ای که او به ان چشم دوخته بود با شدتی عجیب می درخشید.مهیار نشست و به پرند خیره شد.پرند که سنگینی نگاه او را بر پشتش احساس می کرد سر به زیر انداخت.مهیار گفت: من واسه شنیدن اماده ام.
پرند برگشت.مهیار خودش را کنار کشید.پرند بر روی لبه تخت نشست.هر دو ساکت بودند.مهیار به پرند نگاه می کرد و پرند در حالی که به دست هایش تکیه داده بود و به اسمان خیره شده بود گفت: خیلی قشنگن.
-بله خیلی.
-کاش همه چیز مثل این ستاره ها سر جاشون بودن.
-اگه تو بخوای همه چیز سر جای خودشه.
-چرا این طوری شد مهیار؟ما داشتیم زندگی می کردیم همین یه ماه پیش بود که من و تو داشتیم دعوا می کردیم. سهیلا میونه داری می کرد و پوریا و ناصر اتش بیار معرکه شده بودن.
-دنیاهمین جوریه توی دنیایی که تو هر ثانیه اش هزار تا ادم به دنیا میان و هزار تای دیگه میمیرن.هیچ چیزی عجیب نیست.
-هیچ چیزی سرجاش نیست.پوریا عاشق ساراست سارا عاشق تو.مهسا فرزین رو دوست داره و فرزین از من خواس....
سر به زیر انداخت.مهیار گفت: کسی به من نگفت فرزین از تو خواستگاری کرده؟
پرند لب زیرینش را به دندان گرفت.مهیار نفس عمیقی کشید و گفت: حالا می فهمم تو چرا اومدی اینجا.تو از همه ما فرار کردی.
-دنیلی بدیه پسر عمه هیچ چیزی سر جاش نیست.
مهیار به او خیره شد و گفت: به جز من و تو.
-من و تو؟کاش نمی رفتیم تولد سارا.
-اتفاقا خوب شد که رفتیم.همه ما به یه تلنگر احتیاج داشتیم.به قول زن دایی پونه جشن تولد سارا همون تلنگر بود.
-چند روز از جشن تولد سارا می گذره؟ببین دنیامون چه رنگی شده.
-دنیامون سفیده از همیشه سفید تر. من و تو می تونیم تمومش کنیم پرند.
پرند سر بلند کرد و به چشمان مشتاق مهیار خیره شد.
-من!
-به من اعتماد کن پرند.
-ولی...
-من دوستت دارم همیشه دوستت داشتم.شب و روز به خاطر تو کار کردم.کار کردم و گذاشتم کنار تا بهترین زندگی رو واسه تو بسازم.فقط تو.هیچ وقت حتی یه لحظه هم فکر نکردم که ممکنه تو رو نداشته باشم.از همون روز که برای اولین بار اون صورت سرخ و سفیدت رو توی قنداق دیدم تا الان که تو روبروم نشستی و من دارم باهات حرف می زنم.
-پسر عمه
-جان پسر عمه.
پرند خجالت زده سر به زیر انداخت.مهیار گفت:بیا با من بریم تهران اگه ما با هم عروسی کنیم همه چیز درست میشه سارا به پوریا فکر می کنه و فرزین هم به مهسا.همه چیز تموم می شه.
-سهیلا چی؟
-سهیلا از همه عاقل تره.خودتم می دونی که سهیلا عاقله ببین پرند من تو رو دوست دارم فقط تو رو منظورم رو می فهمی؟سهیلا هم اینو فهمیده.
-ولی...
-بهم اعتماد کن.تو دوستم داری؟
پرند سر به زیر انداخت و به ارامی گفت: اره.
-پس بهم اعتماد کن باشه؟
مادر بزرگ از پشت پنجره نگاهشان می کرد.اسمان پر ستاره شهر شیراز شعرهای حافظ را در خود منعکس می کرد و صدای لالایی از دل تمام ستارگان به گوش می رسید.مادر بزرگ لبخندی از سر زضایت زد.به قاب عکس روی دیوار نگاه کرد.خودش بود و همسرش کنار بارگاه امام هشتم.گفت: بهت قول داده بودم هر چی عاشق تو دنیا دیدم به هم برسونم.همون جوری که من و تو بهم رسیدیم. من به قولم عمل کردم همون جوری که تو به قولت عمل کردی و اومدی دنبالم.
مهیار گفت: پرند.
پرند سر بلند کرد و گفت: ما فردا صبح بر می گردیم تهران.
مهیار نفسی به راحتی کشید و لبخند سر تا سر صورتش را پوشاند.به ارامی گفت: ممنون ممنون.
پرند لبخندی زد و محجوبانه سر به زیر انداخت.بعد لبخند موذیانه زد و گفت: من بردم.
مهیار با تعجب نگاهش کرد و گفت: اتفاقا من بردم.تو کم اوردی دختر دایی.
-اوه نگو که الان پس می افتم.
-بهتره پس نیفتی چون من همین جوریشم پیش افتادم.
-دو زار بده اش به همین خیال باش.
-حالا می بینی.
-اره می بینی.
هر دو به هم نگاه کردند.صورت هایشان حالت تهاجمی داشت.لبخند روی لبهای هر دو نشست.مهیار گفت: تو درست بشو نیستی.
-بهت که گفتم دخترا اهل عملند.
-عمل جراحی؟
-شما مردا همه اتون چندش اورید.
هر دو با صدای بلند به خنده افتادند.مادر بزرگ از پشت پنجره نگاهشان می کرد.اشکش را با گوشه چارقدش پاک کرد و به عکس داخل قاب عکس لبخند زد.مهیار گفت: فردا می ریم تهران فردا.
و فریاد زد: ای خدا جون چاکرتم.
پرند تشر زد: یواش تر مامانی خوابه.
مهیار دستش را روی سینه گذاشت و کمی خم شد و گفت: اطاعت می شه بانوی من.
پرند محجوبانه سر به زیر انداخت و گفت: بهتره زودتر بخوابیم فردا صبح زود بلند شیم.
مهیار با لبخند نگاهش کرد.پرند از لبه تخت بلند شد و گفت: شب بخیر.
و به راه افتاد.مهیار صدا زد: پرند.
پرند به طرفش چرخید و گفت: بله!
-دوستت دارم.
پرند سر به زیر انداخت و لبخند به لب گفت: منم دوستت دارم.
و به سرعت از مهیار دور شد.مهیار روی تخت افتاد و به اسمان خیره شد.دور دست ترین ستاره اسمان به روشنی می درخشید.
پایان
:: موضوعات مرتبط:
آغاز دوست داشتن ,
,
:: بازدید از این مطلب : 2952
|
امتیاز مطلب : 140
|
تعداد امتیازدهندگان : 46
|
مجموع امتیاز : 46